تبليغاتX
هر ورق از زندگیم

هر ورق از زندگیم

داستان زندگیم

 این داستان واقعی را بخوانید که خیلی بامزه است

 

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.

ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.

-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.

-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود..پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.

بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد..اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.

بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.


يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.

پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .

-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود..مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .

وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله..

گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگا
ه

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت2:3توسط me | |

جايي در همين تهران
شهرونداني با پالتوهاي ۱۸ ميليوني




ماجرا از يكي از بيلبوردهاي تبليغاتي شروع شد. بيلبوردي در يكي از محله‌هاي مرفه نشين تهران كه روي آن عكس يك كيف و كفش زنانه ديده مي‌شد و يك شماره تلفن قرار داشت، نصب بود.نه از آدرس خبري بود و نه از نشان ديگري كه شما را به صورت دقيق‌تري به محل دسترسي به آن ببرند.شايد همين عوامل براي تحريك حس كنجكاوي آن‌ها كه به دنبال مارك‌هاي خاصي از پوشاك مي‌گردند كافي باشد بنابراين چاره‌اي نيست جز تماس تلفني...

صدايي جوان با لحني كاملاً مودبانه شما را به ديدن گالري [ ... ] دعوت مي‌كند. آدرس، يكي از خيابان‌هاي فرعي پاسداران و جنب يكي از رستوران‌هاي معروف شهر است. او تاكيد دارد كه اين بازديد حتماً با وقت قبلي صورت بگيرد و با اصرار مي‌خواهد كه راس ساعت مقرر براي ديدن گالري مراجعه كنيم تا با وقت مشتريان ديگر تداخلي پيش نيايد.آدرس سرراست است اما از پاساژ يا مغازه و يا حتي به تعبير آن‌ها گالري خبري نيست. جوانكي از داخل پاركينگ بيرون مي‌پرد با احترام ما را از ماشين خارج مي‌كند بعد سوئيچ ماشين را تحويل مي‌گيرد تا آن را در گوشهء امني از پاركينگ قرار دهد. او به در آهني يك ساختمان چهار يا پنج طبقه اشاره مي‌كند يعني بفرماييد آن‌جا...

آيفون تصويري است مي‌پرسند «وقت قبلي داريد؟» به مزاح جواب مي‌دهيم كه «بله، اما اگر آقاي دكتر بين مريض ما را ببينند بهتر است»كسي نمي‌خندد.«طبقهء چهارم تشريف بياوريد درب را هم پشت سرتان ببنديد.»

جلوي در طبقه چهارم جوان خوش‌سيماي كروات زده‌اي از ما استقبال مي‌كند.

چند نفر ديگر هم به همين سبك و سياق داخل ساختمان هستند تا سوال‌هايي كه هنوز در ذهن مشتريان به وجود نيامده را با دقت و وسواس غيرقابل وصفي جواب دهند. نيم طبقهء كوچكي كه با قفسه‌هاي شيشه‌اي،مملو از اجناس شيك پرشده است و زرق و برق آن چشم هر بيننده‌اي را مي‌زند.تا اين‌جاي داستان فقط كمي غيرمعمولي است. اين حساسيت‌ها براي آمد و رفت‌ها و گرفتن وقت قبلي آن هم براي تماشاي لباس و كيف و كفش را هم مي‌توان به پاي «كلاس» گذاشتن‌هاي معمول شركت‌هاي شمال شهر گذاشت كه از وقتي شنيده‌اند پزشك‌ها از چنين روشي نتيجه گرفته‌اند حالا بدشان نمي‌آيد داستان منشي‌هايي كه آقا يا خانم دكترشان تا شش ماه آينده وقت ندارد را در زمينهء پوشاك هم تجربه كنند اما با نزديك شدن به اجسام و يا احتمالاً پرسيدن از قيت چند قلم از اين اجناس علت اين سياست محافظه‌كارانه بيش‌تر خودش را نشان مي‌هد. اولين مورد سوال كفشي با مارك گوچي است. آقاي راهنما سري به برچسب قيمت آن مي‌زند «320 يورو يعني يك چيزي حدود 350 يا 360 هزار تومان اما جنس‌اش فوق‌العاده است.»

به گمان اين‌كه اتفاقات عجيبي در بازار يورو به وجود آمده از خير آن مي‌گذريم و سراغ يك كفش مردانه مي‌رويم. باز هم همان آقا لبخند مي‌زند و به حسن انتخاب ما تبريك مي‌گويد:«قيمتش چيزي در حدود يك‌هزار و 500 يوروست.» تا بخواهيم ماشين‌حساب ذهني را براي تبديل رقم به كار بيندازيم خودش جمله‌اش را تكميل مي‌كند» يك ميليون و 700 هزار تومان.كار ايتالياست. آخرين مدل است و در سالن‌هاي مد هم به نمايش درآمد.»

آن‌ طرف‌تر دختر و پسر جواني مشغول چانه‌زني بر سر يك پالتو زنانه هستند.دختر اصرار دارد كه دوست ندارد پسر را به زحمت و خرج بيندازد اما پسر هم با سماجت از او مي‌خواهد كه تعارف را كنار بگذارد و اگر پالتو را پسنديده، بگويد. مكالمه‌ها جالب است.«عزيزم. حالا كه زمستون داره تموم مي‌شه باشد براي سال بعد»

«نه، اصلاً ،هنوز دو ماه مونده. امسال جاي خودش سال بعد هم جاي خودش»

«آخه...»

«آخه بي‌آخه. اين‌هم كه قيمتش مناسبه.»

«روش نوشته چه‌قدر؟»

«فكر كنم يك ميليون و هشتصد هزار تا...»

با تعجب و حيرت پالتويي كه قيمتش از نظر آن‌ها مناسب تشخيص داده شده و يك ميليون و هشتصد هزار تومان قيمت دارد را برانداز مي‌كنم اما غير از من يكي ديگر از راهنماهاي شيك‌پوش فروشگاه هم اين مكالمه را شنيده.او هم براي رفع سوءتفاهم خودش را وسط مي‌اندازد:«ببخشيد من جسارتاً يك توضيح بدهم قيمت اين كار 18 ميليون تومان است نه يك ميليون و هشتصد، البته قابل شما را ندارد..)!(»

پسر باز هم خودش را از تنگ و تا نمي‌انداز و اصرار دارد كه پولش براي او اهميتي ندارد اما اين‌بار زودتر در برابر تعارفات دخترك تسليم مي‌شود و پالتو 18 ميليون توماني به مكان اوليه‌اش روي يكي از قفسه‌ها برمي‌گردد. كنجكاوي ديوانه كننده در مورد اين پالتو كه حداقل در ظاهر از سيستم خنك كننده يا گرم‌كننده برخوردار نيست نه ايربگ دارد و نه هوش مصنوعي كه با اين قيمت نجومي مسير را به صاحبش نشان دهد، باعث شد در مورد آن سوال كنم;«يكي از جديدترين كارهايي است كه در اروپا مد شده، تمامش پوست طبيعي است و با ضمانتنامه فروخته مي‌شود.

راهنما كه متوجه علاقه و كنجكاوي من شده و احتمالاً به اين دليل كه قدرت و توانايي كلام خود را براي جلب مشتري و دادن اطلاعات به آن به رخ مديران فروشگاه بكشد ناخودآگاه باب گفت‌وگو را بازمي‌كند و هر چه كه لازم است در مورد اين مركز فروش كه به گفتهء خود آن‌ها در تهران يا حتي ايران كم‌نظير يا حتي بي‌نظير است روي دايره مي‌ريزد.جواب او در مورد اين‌كه چرا اين فروشگاه در تبليغاتش به هيچ آدرسي اشاره نمي‌كند و يا حتي تابلويي مقابل درب آن نصب نشده تا مشتريان گذري را جلب كند جواب قانع كننده‌اي است: «ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه هنوز پذيرش و هضم برخي از ارقام و قيمت‌هاي اجناس ما در آن ممكن نيست. ما دنبال مشتري‌هاي خاص هستيم كه آن‌ها را هم داريم.» با تعجب مي‌پرسم كه آيا كسي هست كه 18 ميليون تومان بابت يك پالتو بپردازد: «بله اگر نبود كه ما اين‌ها را نمي‌آورديم. ما اين‌جا كت و شلوار با مارك ميليونري داريم كه زماني شاه ايران فقط از اين مارك لباس مي‌پوشيد اما حالا ما براي چند تا از مشتري‌هايمان از اين كت و شلوار و پالتوها سفارش مي‌دهيم تا برايمان بفرستند.»

آن‌ها حتي براي نحوهء عرضهء اجناس كه در سالني كوچك انجام مي‌شود هم دليل دارند: «اين‌جا شايد يك هزارم از اجناس ما در معرض ديد قرار دارند. نحوهء كار ما با مشتري‌ها به اين شكل است كه شما هر سبكي از كفش يا لباس را كه بخواهيد ما شما را به يكي از طبقات زيرين مي‌بريم و آن‌جا انواع مدل‌ها را به شما عرضه مي‌كنيم. مثلاً من همين امروز يك مشتري براي كفش داشتم و چون ما دو طبقه كلاً كفش داريم كار ما از ساعت چهار بعدازظهر شروع شد و بالاخره ساعت هشت شب ايشان يكي از كفش‌هاي ما را پسنديد و خريد.»

از قرار معلوم و برخلاف تصور ما اين تعداد مشتري‌ها كم هم نيستند، كساني كه براي يك دست كت و شلوار از 700 هزار تومان تا پنج ميليون تومان هزينه مي‌كنند.كفش يك و نيم ميليوني مي‌پوشند و سنجاق كروات را با دكمهء سر آستين كت ست مي‌كنند، چكمهء سه ميليوني سفارش مي‌دهند، آدرس و شمارهء تلفن خود را به اين فروشگاه داده‌اند تا در صورت رويت هرگونه مد جديد هرچه سريع‌تر و قبل از ديگر رقبا آن‌ها را در جريان بگذارند تا براي مهماني‌هاي آخر هفته بيش‌تر بتوانند فخرفروشي كنند.

اين فروشگاه در شمال شهر تهران مدعي است كه پوشاكي به تن شما مي‌كند كه فقط مردان و زنان سرشناس دنيا مثل هنرپيشه‌ها يا ستاره‌هاي فوتبال مي‌پوشند. لباس‌هايي كه زماني شاه ايران به تن مي‌كرده است و حالا افراد زيادي در همين تهران در صف خريد آن هستند.


منبع: مجله ایران- ایران
__________________


کسی از رفتن من گریه نکرد ، کسی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت ، بغض هیچ آدمی فریاد نشد
CAPITAN حضــور نـدارد  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت12:47توسط me | |

دنیا و امیر جون ( پدر بزرگ دنیا )

این عکس بابا جونم و دنیا هست

نمیدونم چرا دلم خواست تا در مورد پدر و مادر ها بنویسم

دلم خیلی برای بابا و مامانم میسوزه

همیشه برامون زحمت کشیدن و نگرانمون بودن و هستن

دلم میخواد خیلی خوشحالشون کنم ولی نمیدونم چجوری

بزرگترین آرزوی بابای من میدونید چیه؟ اینکه همه ی ما را یکبار ببره آمریکا تا لاس وگاس و دیزنی لند را ببینیم. آخه خودش یکبار رفته

دنیا و دانیال را خیلی خیلی دوست دارن و عاشقشون هستن

بچه ها هم دوسشون دارن

خیلی چیزا نوشته بودم ولی پاکشون کردم

احساس کردم خیلی خصوصی هستن و نوشتنشون درست نیست

ولی میخوام یادم باشه که هیچوقت از موقعیت و شرایطی که دارم غرور و تکبر من را غرق نکنه و همیشه آینده نگر باشم

همیشه طوری زندگی کنیم که به عقب برنگردیم و فقط به سمت جلو بریم

برای بچه هامون زندگی را به گونه ای درست کنیم که به عقب برنگردانیمشان

اینقدر ار طرز زندگی و رفتار پدر و مادرهامون ایراد نگیریم

آخه من اینروزها شاهد غر زدنهای بچه ها به والدینشان هستم و زیاد میبینم که از نوع و روش زندگی والدینشان انتقاد میکنن

 

              

داستان زندگی یکی از دوستای دوران دبیرستانم را براتون مینویسم شاید درسی بگیریم

این دوست من خیلی زیبا بود و از زیبایی کم نداشت و عاشق شد و با مخالفت شدید خانواده ازدواج کرد.

با همسایه ی بغلی ما که یکبار خونه ما که بود همدیگر را دیدن و با هم دوست شدن و عاشق و معشوق و با همه ی مخالفتها با هم ازدواج کردن و صاحب یک دختر شدن و مشکلات شروع شد و کارشون به جدایی کشید

دوست من رفت و با یک آقای بسیار بسیار بسیار ثروتمند که ۲۰ سالی از خودش بزرگتر بود ازدواج کرد و کلی به شوهر سابقش پز میداد که تو برای من چه کردی و این چه میکند

بچه را هم خانم گرفت و برای دخترش معلم ریاضی و زبان انگلیسی و معلم پیانو و ...

انواع کارگر توی خونه و حتی چاییش را کارگرش براش میریخت

شوهر دوم هم با داشتن زنی زیبا که ۲۰ سال هم ازخودش کوچکتر بود چه کیفی میکرد و چه خرجهایی برای همسر زیبا و جوانش میکرد و گرانترین جواهرات را براش میخرید و به مناسبتهای مختلف ویلای کیش و شمال به همسرش هدیه میکرد و خانه توی اقدسیه به نام همسر زیبا

یک دختر هم از ازدواج دوم صاحب شدن

البته آقا قبلا ازدواج کرده بود و ۲ تا پسر داشت و از همسرش جدا شده بود و پسر اولش توی دوبی دانشگاه میره و ماهیانه ۴ میلیون خرج زندگی و دانشگاه  و اجاره ی آپارتمانش است

دوست منم دیگه هیچکدوم از ماها را آدم حساب نمیکرد و سالی یکی دو مرتبه تلفن میزد به من و دوستای دیگمون و از خرج کردناش و لباسهای مارکدارش و مبلمان گرانش برامون تعریف میکرد

الان اون آقا چند ماهه که زندانه و دولت تمام اموالش به غیر از اوناییکه به نام خانمش است را توقیف کرده و خانمش مجبوره اونا را هم بفروشه تا پول طلبکارها را بده و در این مدت تمام طلاهاش را فروخته تا خرج زندگی کنه و هنوز داره پز میده که ماشین زیر پای من سانتافه است

آخه من باید از داشتن این ماشین برای دوستم خوشحال بشم یا ناراحت

اخه همین روزها ماشین را هم باید بده بره چون شوهرش هنوز ماشین را سند نزده بود که به زندان افتاد

نمیدونم چرا آدما کمی فکر نمیکنن که چرا و به چه دلیل توی زندگی احساس خوشبختی نمیکنن و شرایط براشون درست نمیشه؟؟؟؟؟

حالا بعد از این ولخرجیهایی که برای دخترش کرده دیگه شدن مثل بقیه ی آدمهای معمولی و دیگه میخواد چه جوری اون دختر را راضی کنه

اون پسرش که دوبی است و ماهی ۴ میلیون خرجشه حالا باید درسش را نصفه کاره رها کنه و برگرده چون دیگه ندارن تا خرجش را بدن

اخه بچه ها چه گناهی دارن

یه روزی فرستادنش دوبی تا درس بخونه و حالا باید جلوی دوستاش خرد بشه و درسش را نیمه کاره ول کنه و برگرده

به خدا آدم باید همیشه ساده زندگی کنه

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت2:55توسط me | |

توی وبلاگ یکی از دوستان خواندم که تا کنون چند بار خطر در زندگیتون رخ داده و چه اتفاقاتی که منجر به صدمه و خطر بشه داشتید؟

تا اونجاییکه یادمه برادرم نیما و بعد از اونم برادر دومم نادر همیشه در معرض خطر بودن و تمام بدنشان جای بخیه است

حتی یکبار تازه ازدواج کرده بودیم و پدرم ایران نبود و نادر توی کوچه با بچه ها بازی میکرد که یکمرتبه دیدیم زنگ در را میزنن و نادر تمام تنش سوخته بود و بنده خدا بابک انداختش توی ماشین و بردش بیمارستان و چه عذابی کشید نادر بیچاره و هنوز بعد از ۱۰ سال جراحتش روی بدنش باقی مانده

ندا خواهرم هم که از۱۰ سالگی بیمار بود و در سن ۲۳ سالگی پیوند کبد شد و همیشه طفلکی توی بیمارستانها بود و تمام تنش سوراخ سوراخ بود و هر چند مدتی دردهای وحشتناک به سراغش میومد و یک شب کامل درد را تحمل میکرد که به بیمارستان نره و آخرشم باید کولش میگرفتن و میبردن بیمارستان و یک هفته ای میماند تا با تزریق آنتی بیوتیک توی سرم و کلی تکه برداری و آندوسکوپی و لاپاراسکوپی روانه ی خونه بشه

ولی من توی اینا کمتر بلا به سراغم اومده . آخه از بس که مشکلات و بیماری خواهرم و شکستگیها و پارگیهایی که سر برادرام میومد زیاد بودن که مسائل جزئی تر من یادم نموندن

اتفاقات مهم و خطرناک من تا اونجاییکه یادم میاد در پایین مینویسم

۱- وقتی دبستان بودم لوزه ام را عمل کردم و اولش خیلی خوشحال بودم که آخ جون چقدر بستنی میخورم و خودم را واسه مامانم و بابام لوس میکنم و کادوهای خوب میگیرم ولی بعد از عمل نه توان بستنی خوردن داشتم و نه هیچ چیزی جز تسکین درد آرومم میکرد

۲- یکبار خواستم خودم را خوشگل کنم و چتری موهام را گرفتم دستم وبا قیچی از بالای بالا بریدم و تا مدتی مثل منگل ها شده بودم و اینقدر زشت شده بودم که هیچ جا روم نمیشد برم

۳- بدترینش این بود که دنیا ۲ بین ۱ تا ۲ سال داشت و عاشق حمام و آب بازی بود و خونه مامانم بودیم و بابک سر کار بود که دنیا اصرار داشت بره حمام و منم بردمش و آب را باز کردم و تلفن زنگ خورد و رفتم پای تلفن و گرم صحبت بودم که یاد دنیا افتادم و چشمتون روز بد نبینه که وقتی وارد حمام شدم آب از سر وان میریخت و دنیا روی آب شناور بود و چشمها از حدقه بیرون زده بود و رنگ تنش کبود کبود و ضربان قلب را منکه حس نمیکردم و مامانم و خواهرم که همون جا غش کردن و دنیا با تن لخت اونم وسط زمستان روی دستم و به ذهنم رسید و رفتم دم زنگ واحد روبرو را زدم که یک دکتری بود که مقداری هم قاطی داشت و اون تا من را دید دنیا را از دست من گرفت و برد روی پشت بام و شرذوع به ماساژ قلب و وارد کردن شوک شد و در همان حال آب را با دهانش از دهان و ریه دنیا خارج میکرد و هیچ امیدی به زنده بودن دنیا نداشت چون آب کاملا توی بدنش پر شده بود و ضربان قلب کند کند در حد صفر بود و خدا خواست و دنیا بهد از ۱۰ دقیقه گریه کرد .

خالا دنیا وسط برف زمستون با تن خیس و لخت روی پشت بام و تمام همسایه ها گریه میکردن و دعا میکردن و فقط یک معجزه دنیا را نجات داد. هنوز دنیا و بابک این موضوع را نمیدانن ولی من هر زمان یادم میفته سجده میکنم و خدا را شکر میکنم. هر وقت یاد اون دکتر میفتم براش دعا میکنم و آرزوی خیر و خوشبختی براش دارم. همه ازش بد میگفتن ولی خداییش خیرش به من و دنیا رسید.

۴- یکبار بچه که بودم توی جاده چالوس من توی ماشین دوستمون بودم که مامانم و بابام و ندا و نیما تصادف شدیدی کردن و یک کامیون سر پیچ جاده به اونا زد و ماشین له شد ولی هیچ کدومشون طوری نشدن

۵-معجزه بعدی در زندگی خانواده ما عمل پیوند کبد ندا خواهرم بود که با موفقیت انجام شد و کبد پس نزد

۶- یکبار پارسال شب عید به مرکز خرید میلاد نور رفته بودیم که موقع برگشتن دانیال با خواهرم بود و منم رفتم زودتر توی ماشین تا خریدامون را بگذارم که دانیال از کنار ندا میره و ندا فکر میکنه دانیال پیش منه و منم فکر میکنم پیش اون و دانیال یک مسیر طولانی را تنها میره و ما ۱۰ دقیقه بعد فهمیدیم که دانیال نیست و همانطور که فریاد میزدم دانیال دانیال و نمیدونستم از کدوم طرف دنبالش بگردم که یک آقایی گفت: خانم یک پسر کوچولو داشت تنها از این طرف میرفت و دویدم به همان سمت و دانیال داشت به دوتا خانم میگفت: دادا دادا آخه فقط همین را بلد بود بگه

واقعا خدا رحم کرد چون توی شلوغی شب عید و خیابان شلوغ و پر از گداهایی که با بچه های خمار دزدی کنار خیابان نشسته بودن 

۷- فردای اولین روزی که گواهینامه گرفتم ماشین مامانم را گرفتم تا برم ناهار بخرم از چلوکبابی نوید توی آپادانا و به چراغ زرد رسیدم و خواستم زرنگی کنم که تا قرمز نشده از خیابان رد بشم که یک ماشین از پهلو چنان زد که ماشین من داغون شد و منم اون زمان مجرد بودم و توی اون دوران کمتر دخترها را پشت فرمان میدیدی و دلم میخواست گواهینامه بگیرم و پشت ماشین بشینم و توجه پسرها را به خودم جلب کنم . و همون موقعی که تصادف کردم با خودم گفتم دیگه نه مامان بهم ماشین میده و بابا هم برام ماشین نمیخره و توی اون گیر و دار دورم را پسرهای مختلف با ماشیبنهای مختلف گرفته بودن و همه رفتن و یکیشون موند و شمارش را هم برام گذاشت توی ماشین و کلی هم کمکم کرد و ماشین را یه جوری ردیف کرد که تا خونه برسم ولی اصلا خوشحال نبودم و هرگز بهش تلفن نزدم ( حالا پیش خودتون نگین عجب دختری بوده بالاخره اقتضای سن بود دیگه

ولی بابام هیچی که بهم نگفت که هیچ و ماشین را گذاشت تعمیرگاه و بعدشم اون ماشین را داد برای خودم و منم دیگه تا به امروز ( گوش شیطون کر ) تصادف نکردم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت13:29توسط me | |

باورتون میشه که من برای اولین بار توی زندگیم روز شنبه روزه گرفتم و یکشنبه را هم روزه گرفتم و نماز خواندم .

خیلی احساس خوبی دارم و اگر خدا بخواد میخوام تمام ماه رمضان را روزه بگیرم.

روز شنبه روزه گرفتم و برای افطار رفتیم خونه مریم و برای امیر دوست شوهرش تولد گرفته بود و خودش نمیدونست و کلی سورپرایز شد و وقتی اومد دید که ما همگی اونجا هستیم و خیلی بهمون خوش گذشت .

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت0:42توسط me | |

از سه شنبه تا جمعه شمال بودیم

اینقدر رفتیم دریا که عقده چند سالم را خالی کردم.

آخه همیشه از اینکه با لباس برم توی آب بدم میومد و هیچوقت نمیرفتم ولی اینبار بی خیال تیپ شدم و یک شلوار مشکی تا روی زانو با یک بلوز مشکی و از زیرش هم مایو پوشیدم و یک کلاه شنا هم سرم کردم و کلی تیپ زدم دیگه......روز اول از صبح رفتیم کنار دریا و چادر زدیم و تا ظهر توی آب بودیم و قایق هم گرفتیم و رفتیم اون وسطا و پریدیم تو آب و نهار هم رفتیم یک رستوران و ۶ نفر بودیم با دانیال و سپهر کوچولو و حدود ۹ پرس غذا خوردیم

روز دوم هم تا عصری لب دریا موندیم و برای نهار هم دوستمون رفتن و پیتزا و ساندویچ خریدن و همگی با دستای ماسه ای خوردیم و کیف کردیم

این چند روزه خیلی پرخوری کردیم و بی خیال اندام شدیم

پنجشنبه هم برای بابایی توی ویلا تولد گرفتیم و هر چه سعی کردیم که متوجه خریدن کیک نشه ولی بازم فهمید

 دنیا مجبور بود مایو پوشیده تر تنش کنه و مثل پارسال نمیتونست با مایو توی آب بره خیلی زجر آوره که از حالا باید به دختر کوچولوت بگی این لباس تنت را زیاد نشون میده فقط یک خوبی داشت که کمتر سوخت

و اما بگم از دیشب که منزل جدید مریم بودیم و  خونه نقلی و خوشگلی داشت و خیلی با سلیقه وسایلش را چیده بود و منم یک میوه خوری کریستال (بوهمیا) شکل مربع براش خریدم و خیلی خوشش اومد

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت23:58توسط me | |

 

پی نوشت 1

بالاخره ویزای بابایی اومد و امروز ساعت ۳ بابایی رفت دوبی و شب هم خاله ندا از تایلند برگشت

امشب بابایی و مامانی خودم میهمان ما هستند. امشب از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۱ شب برقهای ما رفت و خیلی سخت گذشت .

خاله ندا خیلی خسته بود چون ۸ ساعت پرواز بود و امشب نرفتم پیشش و اون میخواست بیاد ولی بازم خسته بود و نیامد

حالا تا فردا ببینیمش و آخ جون سوغاتیها

پی نوشت 2

بابایی نیست و ما تنهاییم. فکر میبکنم گاهی اوقات لازمه که زن و شوهرا چند روزی از هم دور باشند تا بیشتر قدر هم و بدونن و دلشون برای هم تنگ بشه.

 

*************************************************************

 

دهقان فداکار پير شده فداکاريش تموم شده،چوپان دروغگو عزيز شده،شنگول و منگول گرگ شدن،کبري تصميم گرفته دماغش رو عمل کنه،حسنک رفته شهر دنبال کار ولي معتاد شده،ما ايراني ها چمون شده؟

 

این مانکن مخصوص شلواره دیگه مقنعه چیه این وسط؟

 

 

خیلی دلم گرفته

دیروز بعد از ظهر یکی از اقواممون که ۳۶ سال داشت و مجرد بود و در تمام زندگیش در حال کار و فعالیت و پول در آوردن بود تا مادر و خواهراش زندگی بهتری داشته باشن توی اتوبان قم تصادف کرد و به گارد کنار اتوبان برخورد کرد و چون سرعتش بالا بود یکی از پاهاش قطع میشه و اون یکی شکاف خیلی عمیقی برمیداره و امداد گران سریع میرسن و مسکن تزریق میکنن و به خیالشون که سریعتر به تهران برسه به هلیکوپتر خبر میدن و ۳-۴ ساعت معطل میشن و تمام این مدت خون وحشتناک زیادی ازش میره و خودش به دایی و شوهر خالش تلفن میزنه و میگه زود خودتونو برسونین و منو به یک بیمارستان خوب ببرید تا پام و پیوند بزنن و اونا وقتی میرسن تازه هلیکوپتر هم میرسه و تا ببرنش بیمارستان امام خمینی و یکساعت و نیم هم توی بیمارستان معطلش میمنن و همونجا در اثر خونریزی فوت میمنه

 

خیلی خیلی دلم براش سوخت چون بچه که بوده پدرش را از دست میده و سه خواهر داشته یکی بزرگتر از خودش و ۲ تا کوچکتر

مادرشون نمونه یک زن فداکار و با گذشت ایرانی است و تمام زندگیش را به پای بچه هاش میریزه و اونم متوجه  ایثار و فداکاری مادرش میشه و در صدد جبران بر میاد و از زمانیکه پسر بزرگی میشه کار میکنه و پولدار هم شد و خیلی دلش میخواست ازدواج کنه و خانه خیلی قشنگی ساخت و یک طبقه را برای مادرش درست کرد و یک طبقه به یکی از خواهراش که مستاجر بود داد و یکی را درست کرده بود برای همسر آیندش ولی بنده خدا همش به فکر خانوتدش بود و اوایل میگفت بزارین خواهر دومیم ازدواج کنه بعد من زن میگیرم و بعدش میگفت دومی هم ازدواج کنه بعد نوبت من

و بعدش دنبال دختر مناسب میگشت که شوهر خواهر کوچک فوت کرد و بازم میگفت بزارین این خاهرمو سرو سامانی بدم و بعدش دیگه زن میگیرم

حالا همه خواهراشو خوشبخت کرد و خودش گذاشت و رفت

دلم برای خودش خیلی میسوزه که توی تموم این سالها یک مسافرت درست و حسابس نرفت و فقط به فکر خانوادش بود

مادرش چگونه با این مصیبت کنار بیاد

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت1:54توسط me | |

 

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای

سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .

من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 

شنيدنی است‌:

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش
بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش
باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

نخواهد کرد.....

 

 

 

برگزیده ای از حرفهای بزرگان

انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه می شود ، بهترین را برگزیند .
فقط کفش میداند که جوراب سوراخ است یا نه!
امروز همان فردایی است که دیروز اینقدر منتظرش بودی
اندیشه کردن که چه بگویم به از پشیمانی است که چرا گفتم
برتری نماز اول وقت به نماز اخر وقت ماننداخرت است بر دنیا
غم هایت را جار نزن ، چون همین دردهای روزگار است که تو را همچون یک خمیر شکل می دهد و بزرگت می سازد
ما نمی توانیم دیروز را تغییر دهیم ولی می توانیم فردایمان را با امروز بسازیم
 
بهره ما از زندگی به اندازه عشقی است که ایثار می کنیم نه به اندازه معشوقی که بدست می آوریم
 
عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباری نیست . عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن . برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن !
احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز

اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور میکنند، تعیین نکن، زیرا فقط تو میدانی که چه چیزی برایت بهترین است.

گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند

اینکه من دست خالی به سوی مردم دراز کنم و کسی چیزی در آن نگذارد بدبختی نیست. بدبختی این است که من دست پر به سمت مردم دراز کنم و کسی چیزی از آن برنگیرد

چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید.

 



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت1:42توسط me | |

جدایی و دوری خیلی سخت و تلخه ولی گاهی اوقات جدایی باعث صمیمیت و پیوند بیشتر میشه

برای خود من که این موضوع ثابت شده

یک هفته ای میشه که شوشو رفته دوبی البته برای یک سفر کاری و من و بچه ها تنها شدیم. نگهداری از بچه ها برام سخت تر شد و مسئولیت من بیشتر ولی خوب بود.

توی این مدت بیشتر دلم براش تنگ شد و بیشتر به خوبیهاش و نقاط مثبتش فکر کردم و از همه مهمتر احساس استقلال که بعد از ازدواج آدم درگیر یک نفر دیگه است و باید همه کاراشو با اون مچ کنه و هر جایی میخواد بره باید با اون هماهنگ کنه و زمانیکه تنها میشی از این لحاظ احساس آرامش داری و چند روزی از این آزادی لذت میبری و دوباره خسته میشی و دلت هوای اونو میکنه

روان شناس ها اعتقاد دارند که همسران در طول سال حداقل چند روزی را باید از هم دور شوند و برای هردوی آنها لازم و ضروری است.

پی نوشت 3

بابایی احتمالا پنجشنبه برمیگرده و منم برای اینکه بچه ها بهانه گیری نکنند خیلی میگردونمشون تا جای خالی بابایی را حس نکنند.شنبه بعد از ظهر رفتیم پارک سپهر که دوستای منزل قبلیم همه شبا میان اونجا و منم از اونجاییکه شوشو نبود تا ساعت ۱۱ شب نشستم تا بچه ها حسابی بازی کنند و شب بهونه باباشونو نگیرن و ساعت ۱۱ همه رفتند و منم اومدم سوار ماشین بشم که باتری ریموت تموم شده بود و دزدگیر را نمیتونستم خاموش کنم تا ماشین روشن بشه بچه ها را کردم توی ماشین و رفتم اون طرف پارک و دیدم همه جا تعطیل شده و فقط یک سوپر با رستوران باز بود و خواستم باتری بخرم که در باتری باز نمیشد و چند نفر آقا اومدن کمکم و هر چه میکردن باز نمیشد و بچه ها هم اون طرف توی ماشین و دزد گیر آژیر میزد و منم کلافه و تلفن زدم به بابک و گفت باتری توی ماشین هست ولی مشکل اینجا بود که در باتری باز نمیشد

خلاصه دیدم یک پرشیا اومد و دو تا پسر جوون توش بودن و با خودم فکر کردم که جوونا واردترن و اونا هم با کلی دردسر تونستن بازش کنن و کمی هم ترک برداشت و میگفتند ماشینتون کجاست و قصد کمک داشتن و خیلی احساس خطر کردم. آخه کم سابقه داره که اون ساعت از شب تنها بیرون باشم منم ترسیدم و گفتم مرسی و سریع خودمو به بچه ها رسوندم و باتری را انداختم و ماشین روشن شد

ولی اونا خیلی باشخصیت و مودب بودن ولی توی کشور ما اینقدر نا امنی زیاده که همیشه زنها به خصوص توی شب احساس خطر و نا امنی میکنن. ولی دستشون درد نکنه که کار منو راه انداختن

در مورد اضافه وزن و چاقی خیلی نگرانم و با اینکه انسان ریزه و کوچکی هستم ولی در قسمتهایی که آثار اضافه وزن نمایان میشود خیلی نگرانم میکند و با خودم فکر میکنم اگر ادامه پیدا کند شاید در آینده یک زن گنده و چاق شوم و خیلی بیزارم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت20:19توسط me | |

خیلی از فوت خسرو شکیبایی ناراحت شدم

حتی گریم گرفت

آخه از زمانی که یادمه همیشه توی رادیو صداشو شنیدم و توی تلویزیون تصویرش را دیدم

چقدر سخته که آدما در هر موقعیت و زمانی باید به استقبال مرگ برن

من همیشه وقتی خبر فوت کسی را میشنوم تا مدتی تحت تاثیر قرار میگیرم ولی زودی فراموش میکنم

شما هم همینطورید؟؟؟

۲ روز قبل از شنیدن خبر فوت خسرو شکیبایی خبر فوت دوستی را شنیدم و بسیار ناراحت شدم

جاری یکی از دوستای خوبم که منم جاریش را میشناختم و پارسال که هنوز به این خونه نیامده بودیم باهاش همسایه بودم و تقریبا اکثر اوقات میدیدمش و چند ماه پیش ۲ تا کلیه اش از کار میفتن و قرار بوده که ۶ ماه دیالیز بشه و بعد پیوند کلیه بشه که سکته میکنه و همش ۲۹ سالش بود و خدا را شکر بچه نداشت

 

این هفته  چهارشنبه  برای ناهار رفتیم خونه مامان شوشو برای روز پدر و دنیا هم کلاس پیانو را ساعت ۱۱ روز چهارشنبه رفت و عصرش رفتیم کرج و جمعه آخر شب برگشتیم ولی بازم جاده شلوغ بود

شنبه هم تا ۸ شب صبر کردم و بابایی رفته بود دکتر پوست ..آخه یک قسمت کوچک از کنار ریشش موهاش ریخته و در نمیاد و خیلی ناراحتش میکرد و یکماهی بود که وقت دکتر گرفته بود و امشب دیرتر اومد و من یواشکی از ترس دانیال فرار کردم و تا دیروقت بیرون بودم بگین برای چی ؟؟؟؟

بازم برای خرید هدیه...

این هفته یکشنبه و سه شنبه تولد دعوتیم و رفتم برای هر دوتا تولد که بچه های دوستام هستند و هر دو اندازه دنیا هستند کادو خریدم

البته تا باشه از این پول خرج کردنها

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت0:29توسط me | |